داستان خیلی کوتاه( قایق کوچولو)

 

سلام

هر چی که پیش می ره ، احساس می کنم نوشتن سخت تر و سخت تر می شه .

وقتی می خوام فکر کنم . انگار که یه چیزی مانع می شه .  انگار یه چیزی کم شده . رفته ...

مثل پرنده کوچولویی که تو تاریک روشن صبح ، از روی درخت توی باغچه پرید و دیگه برنگشت .

عجیب نیست که خیلی دلتنگشم .

عجیب نیست که هنوز کسی درونم به سینم چنگ می زنه و گهگاه صدایی گنگ و خفه ای از ته سیاه چاله دلم بیرون میاد و بعد از چند ثانیه ، مثل شعله ی کم سوی  شمعی در باد ، خاموش میشه .

انگار که هیچ وقت نبوده .

عجیب نیست ، که برای گذر هوا ، به داخل این دخمه ی سنگی . هر نفسم سنگین و سنگین تر میشه .

و یا مثل غرقه ای در آب ، که در حسرت یک نفس دوباره ، جون می ده .

مثل مسافر کوچوک قایقی طوفان زده و شکسته ، در دل دریایی بی منتها ،که  به افق خیره شده و منتظر یک اتفاقه .

خیلی نا امید به نظر میام ، مگه نه ؟!!

حتما حس ترحمتون برانگیخته شده و می خواین بهم بگین که زندگی زیباست .

اما وقتی بدونین که مسافر کوچولوی ما ، خسته و گرسنه ، با چشمهایی که با زحمت باز مونده . چطور مست زیبایی طلوع خورشید ، با اون پیچش دل انگیز رنگهای زرد و نارنجیه و قرمزه ، به جای نصیحت ، سکوت می کنید ، تا آرامش شیشه ای اونو نشکنید .

و یا وقتی قصه ی پرنده ای رو بشنوید . که از این همه دور ، نجوای دل ساکت مسافر رو شنید ، و بی تاب و هراسان پرواز کرد ، تا در این ظیافت نور و آب و تنهایی ، یگانه شریک مسافر کوچولو باشه .

و موجی که بی صدا ، هر دوی اون ها رو به قعر دریا برد .

و پرنده ای تا آخرین لحظه از شونه ی خمیده ی مسافر جدا نشد .

کی می دونه تو ی اون آخرین لحظه . پشت نگاه بغض آلود مسافر ، حسرت دوباره دیدن چه چیزی موج می زد .

و شاید همین موج ، هر دوی اون ها رو به آغوش گرفت ، و به قعر آرامش دریا برد .

و شاید همین موج ، از ابتدای راه ، دلیل راه بود ...

کی می دونه ...کی....؟!!

/ 9 نظر / 9 بازدید
منا

پشت نگاه بغض آلود مسافر ، حسرت دوباره دیدن چه چیزی موج می زد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دریا

سلااااااااااااااااام مرسی که خبر دادی خوبی که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا این چیزا رو می نویسی فقط خودت واسه خودت مهم باش همین عزیز[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]راستی تو دیگه از این گلا برا من نمیذاریا[ناراحت][ناراحت][ناراحت]

شبنم

سلام آقا محمد خوبی شما؟ منو یادت هست ؟؟!![نیشخند]

sam

سلام. مانیل موزیک به روز شد. بی صبرانه منتظر حضور گرمتان هستم.[گل][گل][گل]

مهرنوش

همون موج و آرامشی وسیع شاید دلیل همه ی سفرها باشه.از اشفتگی آخر میتوان به منتهای آرامش رسید.مگه نه؟ دیدن طلوع خورشید با اون پیچش های دل انگیزش توی سکوت .... میتونم تصور کنم. زیبا بود [گل] ممنونم از حضورت.

فانتزي واقعي

سلام همه ما آدم ها می دونیم داریم چه کار می کنیم...حتی وقتی داریم غرق می شیم.... حس خوبه نوشتن رو خودمون با حس های بد ایجاد می کنیم... ما خودمون می دونیم داریم چه کار می کنیم... مواظب خودت باش

فانتزي واقعي

سلام همه ما آدم ها می دونیم داریم چه کار می کنیم...حتی وقتی داریم غرق می شیم.... حس خوبه نوشتن رو خودمون با حس های بد ایجاد می کنیم... ما خودمون می دونیم داریم چه کار می کنیم... مواظب خودت باش

فانتزي واقعي

سلام همه ما آدم ها می دونیم داریم چه کار می کنیم...حتی وقتی داریم غرق می شیم.... حس خوبه نوشتن رو خودمون با حس های بد ایجاد می کنیم... ما خودمون می دونیم داریم چه کار می کنیم... مواظب خودت باش

فانتزي واقعي

سلام همه ما آدم ها می دونیم داریم چه کار می کنیم...حتی وقتی داریم غرق می شیم.... حس خوبه نوشتن رو خودمون با حس های بد ایجاد می کنیم... ما خودمون می دونیم داریم چه کار می کنیم... مواظب خودت باش