نفرین عشق 16

قسمت ۱۶

چند لحظه سرش را روی فرمان گذاشت . عمیقا ناراحت بود .

تنها جایی که مایل نبود برود ، خانه بود .

ماشین را روشن کرد و بی هدف شروع به چرخیدن درون خیابانهای شهر شد .

ازین خیابان به آن خیابان . ازین کوچه به آن کوچه ، بی هدف می چرخید . اتفاقی جلوی پمپ بنزینی رسید .

باک ماشین را پر کرد و دوباره به مقصد هیچ کجایش حرکت کرد .

خیابانها کم کم خلوت و خلوت تر می شد . اما هنوز دل و دماغ رفتن به خانه را نداشت .

چشمش به دکه ی روزنامه فروشی افتاد . آرام توقف کرد .

بسته ای سیگار گرفت . یک نخ بیرون آورد و بقیه را روی صندلی عقب انداخت .

روشن کرد . چند پک عمیق زد . چند سرفه ی خفیف چاشنی سیگارش شد .

آرام حرکت کرد . سی دی موسیقی بدون کلامی را درون دستگاه پخش گذاشت .

با شروع شدن آهنگها ، ناخود آگاه روزهای نامزدی با مریم را به خاطر آورد .

بعد از کار به سرعت به خانه می رفت . دوشی می گرفت . صورتش را اصلاح می کرد و سوار ماشین می شد .

مریم طبق معمول ساعتی در پارک یا ایستگاه اتوبوس منتظر می شد و به محض آمدن فرهاد ، بدون اوقات تلخی ، فقط با لبخند ، سلام  می کرد .

معمولا رستوران می رفتند و بعد تا دیر وقت ، درون خیابانهای خلوت و روشن شهر می چرخیدند و از اتفاقات روز خود  برای هم تعریف می کردند .

مادر مریم هم ساعتی یکبار تماس می گرفت و مریم را سرزنش می کرد و می خواست که سریع برگردند .

بیشتر اوقات هم مریم در این مورد چیزی به فرهاد نمی گفت .

جلوی خانه مریم که می رسیدند . مراسم خداحافظی بیست دقیقه ای طول می کشید .

وقتی هم که فرهاد به خانه می رسید . خسته به رخت خواب می رفت و فردا خسته و خواب آلود به سر کار می رفت و به هر بهانه ای کار را تعطیل می کرد .

این برنامه تقریبا هر شب و هر روز تکرار می شد .

با یاد آوری این خاطرات ، لبخندی به صورت فرهاد نشست .

در داشبورد را باز کرد . اولین کادوی مریم . کتاب جیبی رازهای آرامش درون و رازهای دوستی هنوز آنجا بود .

غبار گرفته .

مدتها بود که فراموش شان کرده بود . 

با زحمت بسته ی سیگار را از روی صندلی عقب برداشت و سیگار دیگری روشن کرد .

سرفه ها شدید تر شد .

شام نخورده بود و معده درد کم کم داشت جلو می کرد . به همین دلیل مسیر خانه را در پیش گرفت .

جلوی خانه ایستاد . دو ماهی بود که به خانه ی خودش نیامده بود .

کلید را درون در انداخت و در آهنی حیاط ، با صدای ناله ای باز شد .

منظره ی غم باری جلوی چشمان فرهاد شکل گرفت . انگار که غبار غم تمام خانه را پوشانده بود .

کل باغچه زیر پوششی از برف پنهان بود و گوشه های حیاط ، مقداری برف کثیف باقی بود .  

زیر سقف بالکن قندیل های کوچکی شکل گرفته بود و خبر از اوضاع خراب ناودان و برف های یخ زده ی پشت بام می داد.

پرهای سیاه و سفید کنار باغچه  ، نشان از ضیافت پر زرق و برق گربه های محل می داد ، که محل امنی برای خود پیدا کرده بودند .

اما تنها چیزی که برای فرهاد اهمیت داشت ، جای پای مریم بود . که روی برف زیر سایه بالکن ، از پرتوی خورشید،  جان سالم به در برده بود . این جای پا را خوب می شناخت .

چراغ کنار در را روش کرد . اما جای کفش دیگری هم نمایان شد . شاید مادر مریم ، ...

در خانه را باز کرد . هوای خانه سنگین بود .

کل خانه تبدیل به یخچال بزرگی شده بود .

انگار که ستون های خانه هم  یخ زده بود . شاید هوای بیرون کمی گرم تر بود !

بساط شوفاژ و آب گرم را رو به راه کرد . قهوه جوش را به برق زد . دست و رویی شست و لباس عوض کرد .

قهوی تلخ درست کرد و تلویزیون را روشن کرد و روی مبل دراز کشید .

قهوه را نوشید و مرتب کانال تلویزیون را عوض می کرد . اما چیزی نظرش را جلب نمی کرد .

معده درد آزارش می داد .

چند قرص درون یخچال داشت ، با زحمت از جا بلند شد و با چند لیوان آب همه را خورد .

جلوی تلویزیون برگشت .

پلکهایش کم کم سنگین شد و آرام خوابید .

حدود ساعتهای یازده بود که با صدای تلفن همراهش از خواب پرید .

از شرکت بود .

حوصله ی جواب دادن نداشت .

گوشی را سایلنت کرد و به سراغ قسمت مورد علاقه خودش ، وان آّب گرم ، رفت .

درون وان دراز کشیده بود و فکر می کرد . صد بار با خودش حساب و کتاب کرد ، که کجا و چه وقت با مریم تماس بگیرد تا بتواند زودتر او را ببیند .

در تئوری همه ی راه ها جواب می داد ، اما همیشه عامل سومی ، همه چیز را خراب می کرد .

حدود ساعت دوازده از حمام بیرون آمد و بدنش را خشک کرد .

به اتاق خواب رفت . تخت همچنان نامرتب و لباس ها گوشه کنار اتاق روی زمین بود .

لباس پوشید و به سراغ تلفن رفت .

شماره ی دفتر مریم را گرفت .

بعد از چند بوق مربم گوشی را برداشت .

- سلام

مریم با صدای خسته ای پاسخ داد .

- علیک سلام

- خوبی ؟

- خدا رو شکر

-مامان خوبه ؟

- بهتره ... تو چطوری ؟ چه خبر ؟

- هیچی ، معدم دوباره اذیت می کنه .

- حتما دوباره صبحانه نخوردی

- شام هم نخوردم .

- هی خودتو اذیت کن ، باشه ...

- داغونم مریم

- چرا ؟

- نمی دونم

- وضعت از من که بدتر نیست ، از صبح اینقدر کار ریخته سرم که فرصت نکردم یه لیوان چایی بخورم ، یا یه چیکه آب

- خوب منم از دیشب تا حالا چیزی نخوردم

مریم آهی کشید و گفت : ای خدا ... مثل بچه ها می مونی فرهاد . یکی مدام باید مواظبت باشه .

- برای همین ترکم کردی ؟

- فرهاد تو رو خدا شروع نکن ، حوصله ندارم

- حوصله منو نداری ؟

- عزیز من ، یکم موقعیت شناس باش

- اگه نباشم چی میشه  ؟ حتما ترکم می کنی ؟

- ببین شروع نکن ، چه ربطی داره ؟

- مگه برای همین نرفتی ؟

- نخیر

- پس چی ؟

- تا حالا صد بار راجب به این مسئله صحبت کردیم

- بله ، اما تا حالا هیچ وقت درست و حسابی جواب ندادی

- جواب دادم ، تو نمی خوای بشنوی

- چی رو نمی خوام بشنوم ؟

مریم عصبی شده بود . با تندی گفت : تا حالا نشده کسی رو نتونی تحمل کنی و براش هم دلیل نداشته باشی ؟

- عزیز من ، به نظرت این برای ترک زندگی مشترک دلیل کاملیه ؟

- بله ، این یک زندگی مشترکه ، تحمل من هم ، به عنوان یک عضو حدی داره 

- مریم خانوم ، اینجوری نمیشه ، باید ببینمت

- دست بردار فرهاد ، دیشب در این مورد با هم صحبت کردیم  

- خوب ، قرار بود امروز زنگ بزنی و قرار بزاری

- نگفتم امروز ، گفتم هر وقت جور شد

- من گفتم امروز باید ببینمت

- امروز سرم شلوغه ، میشه به جای درد سر ، یکم کمک باشی

- چه کمکی ؟

- اجازه بده به کارم برسم

- باشه ، اما مریم ، اگه برای فردا یه وقت خالی نکنی ، مجبورم خودم یک وقت تعیین کنم .

- ببخشید ، الان کی داره وقت تعیین می گنه ؟!!

- خواهش می کنم اینقدر قضیه رو بزرگ نکن ، کش دار شدن این مسئله به نفع هیچ کس نیست .

- فرهاد جان ، اجازه بده سرم خلوت بشه ، خودم باهات تماس می گیرم

 - باشه ، من منتظر تماست هستم . ببخشید اگه ناراحتت کردم

مریم نفس عمیقی کشید و گفت : کاش به جای عذر خوای یکم درک می کردی  ، باشه خدافظ

- مواظب خودت باش ، خدافظ

 

ادامه دارد ...

/ 0 نظر / 15 بازدید