نفرین عشق (ساعت سکوت 6)

نفرین عشق ( ساعت سکوت 6)

چهره ی فرهاد دگرگون شد . به چشمهای فریبا خیره شد . فریبا باز هم سرش را پایین انداخت .

فرهاد با صدای نجوا گونه گفت :‌ به چشمهای من نگاه کن ...

فریبا لحظه ای به او نگاه کرد و این بار کاملا صورتش را به سوی دیگر،  چرخاند .

فرهاد همانطور به موهای سیاهش که با رنگ سرخ آتش در آمیخته بود ، چشم دوخته بود .

دیگر توان حرف زدن نداشت . آنقدر کلمه در سرش می چرخید که نمی دانست کدامش را اول بگوید . جمله ها همانطور در هم و ناقص درون مغزش شکل می گرفتند و ناگفته پوچ می شدند .   

زاده ای این همه مجادله و خودخوری برای گفتن حتی کلمه ای ،‌ تنها یک قطره اشک بود .

گویی که عصاره ی دوسال بحث و جدل بی حاصل ،‌ آن همه سوء تفاهم ، این انتظار فلج کننده ...،‌ همان یک قطره اشک بود .

با صدای آرامی سخن سر داد :

- تو چی می دونی فریبا ...؟

فکر می کنی خود تو....،‌ همین تویی که حالا اومدی به من کمک کنی ،‌ کم منو عذاب دادی ؟

برای چند لحظه ،‌ سکوت سردی حکم فرما شد .

غمی سنگین چشمان فریبا را بست .  لرزش آرامی در بدنش چرخید .

فرهاد آرام ادامه داد ،‌ می دونی مریم چند بار به خاطر دوست داشتن تو ،‌ منو تحقیر کرده ؟‌

می دونی چند بار به خاطر احساسم به تو ،‌ به خاطر اینکه از زندگیت بیرون رفتم تا بتونی با اونی که دوست داری زندگی کنی ،‌ منو به هوس بازی محکوم کرده .

فریبا با صدای لرزانی گفت :‌ حالا همه چیز تقصیر منه ؟!!

فهاد سرش را چرخاند تا بغضش در سایه ی تاریک شب پنهان شود . آهسته گفت : مریم دیگه منو نمی خواد .

- لابد به خاطر من ؟!!

- نه...،‌به خاطر خودم .

تو لیست علایق شما خانوم ها ،‌ کسی که واقعا دوستتون داره ،‌همیشه آخر ...

اشک از چشمان فریبا سرآزیر شد .

با عصبانیت از جا بلند شد و این بار خیره به چشمان فرهاد نگاه کرد و گفت :‌ خیلی بی انصافی ...

تو هنوز دختر ها رو نشناختی ،‌ همسر خودتم نشناختی .مریم حق داره که دیگه نمی ....

به اینجا که رسید ، دیگر حرفی نزد .

ابروهای پرپشت فرهاد در هم گره خورد .

.خشمی در چشمانش پدیدار شد که لحظه ای دل فریبا را لرزاند .

آرام از جا برخاست . فریبا ناخودآگاه یک گام عقب رفت .

لرزش خفیفی در دستان فرهاد پدیدار شد .

با غضب به فریبا نگاه کرد و گفت :‌ من بی انصافم ؟؟؟؟!!

مریم حق داره ؟؟؟!!

بعد این همه مدت  ،‌این همه راه اومدی که اینا رو به من بگی ؟؟؟

یادت رفته دفعه آخر که بهت تلفن زدم چی ازت خواستم ؟

یک گام دیگر به فریبا نزدیک شد و فریاد زد :‌ یــادتــــه ؟؟

فریبا آرام سرش را تکان داد ..

- معلومه نباید یادت باشه ،‌ ولی من کاملا یادمه . ازت خواستم بین من و فربد یکی رو انتخاب کنی ؟

یادته چی بهم گفتی ؟

معلومه که یادت نیست ...  !!

من یادمه ...،

 گفتی حالا دیگه خیلی دیر شده .

گفتی به فربد عادت کردم ، بهش علاقه مند شدم .

خوب خانوم خوش انصاف . من چیکار کردم ؟؟؟؟؟؟؟

فریبا روی صندل نشست . دستش را روی صورتش گذاشت ،‌ بی اختیار اشکانش سرازیر شد .

فرهاد فریاد زد :‌ دِ ..بگو دیگه ....

- یادم نیست .

- تو یادت نیست ... اما من خوب یادمه .... تلفنو قطع کردم .

دیگه بهت یک زنگ هم نزدم .

می دونی چرا ؟

چون نمی خواستم زندگیتو مثل زندگی خودم به هم بریزم .

نمی خواستم چیزی بشم که نیستم .

نمی خواستم خودمو بهت تحمیل کنم .

نمی خواستم مجبورت کنم،‌ از کسی که دوست داری ،‌به خاطر من فاصله بگیر ی .

حتی تا آخرین روز ،‌ جواب سلامتم ندادم .

حالا می دونی مریم به من چی می گه ؟؟!

به من میگه اگه چند بار ترکت کردن ،‌حتما اشکال از خودت بوده .

میگه اگه چند بار عاشق شدی بازم می تونی .

بهم میگه تو کارت عاشق شدنه . فقط می خوای یکی رو دوست داشته باشی ، اصلا ‌مهم نیست کی !!

ناگهان  فریاد زد :‌تو به این می گی انصاف ؟

می خوای چندتا قصه ازون فربد بشنوی ،‌ که چطوری منو فریب داد ،‌ تا با تو دوست بشه ؟!

می خوام بگم چند بار به اسم تو ،‌ برام پیغام فرستاد .

می خوای جریان اولین دیدارتون رو توی اون اتوبوس لعنتی ...،‌جلوی خودم...،‌  برات تعریف کنم .

هیچ فهمیدی ،‌ وقتی با اون چیک تو چیک بودی ،‌ صندلی جلوتون ،‌تـــا تهران چی به من گذشت ؟!!

آره ؟ ...من هوس بازم ؟؟... من بی انصافم؟!

من فقط می خوام عاشق باشم ؟!!

صدای فرهاد به خص خص افتاده بود . دست پایش به شدت می لرزید .

فریبا با صورتی که خیس اشک بود ،‌ از جا بلند شد.

دو دستش را روی صورت برافرخته فرهاد گذاشت و با صدای آرامی گفت :‌ فرهاد...، تو رو خدا آروم باش ،‌ من نمی خواستم ناراحتت کنم .

چشمان فرهاد سیاهی رفت ،‌

انگار که تمام حوادث این چند سال ،‌مثل فیلمی سریع ،‌ جلوی چشمانش ظاهر و به سرعت ناپدید می شد .

 

ادامه دارد ...

/ 8 نظر / 10 بازدید
یاسمین

خیلی قشنگ بود...قابل تصور بود...عالی بود!![دست]

Blog Skin

برترين قالب هاي حرفه اي وبلاگ در سايت Blog Skin از مجموعه جديدترين طرح هاي هنری و گرافیکی ما ديدن كنيد! www.blogskin.ir

mona_daisy

داستانت قشنگه! سر کار می شینی داستان می نویسی؟[چشمک]

نیلوفر (ورود با کفش های سیاه ممنوع)

سلام من اگه این داستان رو می نوشتم کم تر توضیح می دادم البته الان هم خیلی خوبه فقط طولانی. راستی باور کنید این مدت درگیر امتحانات بودم و فقط وقت کردم ایمیل و وبلاگم رو چک کنم. راستش روحیه مناسبی هم نداشتم. اصلا این طور نیست که گفتید.

جواد

این آی دی منه کاری داشتی در خدمتیم javad_astalavista@yahoo.com

ساناز

واقعا به فکر فرو رفتم! تو چقدر پیچیده ای!!! انگار که همه دمل ها همزمان سر باز کرده. مواظب باش از خونریزی این دملهای چرکین نمیری(منظورم احساسات سرکوب شدته)[ناراحت]

Blog Skin

برترين قالب هاي حرفه اي وبلاگ در سايت Blog Skin از مجموعه جديدترين طرح هاي هنری و گرافیکی ما ديدن كنيد! www.blogskin.ir