سو و شون ( بازم از شعرهای قدیمم)

بغزم

می سوزاند

اگر فریاد نشود .

و کسی نیست که بداند ،

                             دردم چیست !

نگارم

پنداشتی ،

که سهل است ،

                   اما نیست !                  

می خواندد و می خندند

و نمی داند ،

                                      دردم چیست !

اکنون سوالی دارم :

زیبای من ،

به کدامین گناه ناکرده  

                   این چنین می سوزم ؟!!!

و پس از این همه روز ،

     هنوز ،

قطره اشکی دارم  ...

یادگاریست ،

                                             بگیر !

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر پاييزی

صدای پرطنین گام هایت را از پشت دیوار باغ آرزو ها میشنوم که آهسته نزدیک می شوی ٬ درختان باغ منتظرت هستند تا تو بیائی و آنها مقدمت را گرامی بدارند و با ورودت ای پائیز زیبا ٬ ذهن باغ در رخوتی عمیق فرو برود ٬ این چه سری است : میعاد عاشقانه باغ و تو ٬ گوئی باغ تمام تابستان را تنها به امید وصال تو لحظه به لحظه سپری کرده ٬ ذهن سبز باغ را که میکاوم نام تو و یاد تورا مییابم ٬ حسودی ام میشود که چگونه این سبز درخت تنومند عاشقانه دوستت دارد و تو را می پرستد به ناز ٬ تو فصل رسیدن به آرزوها هستی و رسیدن به خویش ٬ من هم از آمدن ات شادم و شادی را در چهره کودکانه ام به یاد میاورم که اولین روز آمدنت مصادف بود با اولین روزی که قدم به رستنگاه اندیشه ام گذاشتم ٬ بجائی که باید میرفتم و میرفتم تا بیاموزم و چشمانم بیناترشود و ذهنم بارورتر ٬ آمدنت همیشه یادآور آن نارونی است که در ذهن سبز کودکی ام همچنان نهال مانده است به یادگار..........

منوچی

اين شعر زيبايت را که خواندم ياد بغض فرو خورده ای افتادم که سالها بيش گلويم را می سوزاند و وجودم را در آتش خشم خودش می سوزاند و من فقط در اين ميان می گريستم گريه ای که حتی درد من را تسکين نمی داد فقط می باريد ولی غصه اش کم نمی شد و من در تعجب بودم که چطور هنوز نفس می کشم و هنوز زندگی می کنم در حالی ياد او و خاطراتش هر لحظه جلوی چشمم بود و افکارم را به بازی می گرفت تو من را به ياد عشق گم شده ام می اندازی که به جور با گذشت ايام رنگ عادت به خود گرفت

من بودم

شهرزاد

سلام. مثل اينکه من ديگه جزو دوستاتون نيستم ؟! نه! وب آپ می کنيد.. بی خبر...... آفرين ... ای بابا................... . خوب نظر نمی دم چرا می زنيد ** نقش هایی که کشیدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود. طرح هایی که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه زدود** (( خودمو تحویل گرفتم نظر دادم ))

ندا

سلام دوست من خوبی من هم شما رو لينک دادم آپ کردم اون ورها هم بيا

شانس شقايقی

به شب می سپارم تو را تا نسوزد به دل می سپارم تو را تا نمیرد میشه بهم سر بزنی؟ ایندفعه نیاز دارم... دلنوشته ام را برایت نوشتم بیا و قطره اشکی ز گونه ام بردار... وحید

تبسم

سلام اتفاقان این روزها به تمام گناهان نا کرده می سوزانند که دیگر محکمه ی گناهان کرده را سوزانده اند.